تنها،
زندگی می کنیم.
در فصل های سرد
پای کوهی
که جای پای ماشین های راه سازی را
روی تنش می شمارد.
کنار دریایی
که آشنایی از شمال
خاطرات سبزمان را
از ساحلش دزدیده است.
میان بازارهایی
که شکل خودمان نیستند.
.............................
تنها،
زندگی می کنیم.
با نان تازه و پنیر
با چایی گرم
با پرواز پرنده ها
بوی خاک باران دیده و
طعم گیلاس؛
هراس دارید
پس از فاش شدن نامش
جمعه در حریق بی پایان بسوزد
چرا شکوفه های گیلاس را بر درختان
شماره نمی کنید
که ما طول و عرض بهار را بدانیم
لختی سرما آمده بود
که اعلام زمستان کند
ما صبور بودیم
اما
شما هم نام واقعی زمستان را بر ما فاش
نکردید
می گریست
از اندوه و از ناامیدی نبود
در هراس بود که پاییز و زمستان سپری شود
اما شما هنوز شهادت به زمستان دهید که این
فصل زمستان است
ما چگونه توانستیم در این همه ناباوری قدم
بزنیم و چاشت کنیم
چشمان و لبخند تو هم دیگر مدد و یار نبود
گمان نیستی بود
و پرنده ای که در سرما می مرد
چه روز بی خبری بود
که فقط ما چای گرم را رها کردیم
سراسیمه به کوچه رفتیم.
احمد رضا احمدی
کتاب چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود
نشر ثالث
نگاه کردی
آغاز شد
جریان غمگین
باران و خاک.
اما یک چیز کم بود
پیوند غریبی
میان دو جفت چشم
در دو سوی یک مرز!
ما
آغازش کردیم.